خرید بک لینک

درباره سایت

کلبه ی دلتنگی

سلام من عسلم امیدوارم که ازاینجا خوشتون بیاد اگه شماهم مطلبی قشنگ دارید خوش حال میشم واسم بذارید نظریادتون نره

پیرمردی صبح زود ازخانه اش بیرون امدپیاده رودست تعمیر بودبه همین خاطردرخیابان شروع به راه رفتن کردکه ناگهان یک ماشین به اوزد.مردبه زمین افتاد.مردم همه دوراو جمع شدن به اورابه بیمارستان رساندن پس ازپانسمان زخم ها پرستارها به او گفتند که اماده بشه که از استخوان هاش عکس برداری کنند.پیرمرددرفکرفرو رفت پس بلندشد ولنگ لنگان به سمت دررفت ودرهمان حال گفت که عجله داره ونیازی به عکس برداری نیس پرستارا سعی کردن که پیرمرد رو قانع کنند که عکس برداری انجام بشه ولی او قبول نکرد.ازش پرسیدن که واسه چی عجله داری اون گفت که...زنم در خانه سالمندانه من هرروزصبح به انجا میروم و بااوصبحانه میخورم نمیخواهم دیر شودپرستارها به او گفتند که نگران نباش به اوخبر میدهیم که امروز دیر تر میرسی.او گفت متاسفم او بیماری فراموشی داره و حتی منو هم نمیشناسه.پرستارا با تعجب پرسیدن پس واسه چی هرروز واسه خوردن صبحانه پیش او میروی پیر مردبا صدای غمگین و ارام گفت

                           اما من اورا میشناسم.......

برچسب: نویسنده: عسل تاريخ: يکشنبه 4 خرداد 1393 ساعت: 21:12

صفحه بندی